مشتاق
جاده هايي افتاده بر پهنه كوير
انتظاري بيهوده
و شوقي فراموش شده
حالا كه جاده ها به بي عابري عادت كردهاند
- تو آمدي
اما از راهي كه
من دير زمانيست از آن گذشته ام
جاده اي تهي از چشم انداز.
- تو ميآيي
اما من همچنان ميروم
من از تكرار بيزارم.
من فرزند نسل مهاجر تبعيدِ خورشيدِ خاورم
به لامپهاي هليومي باختر
از من انتظاري نيست
اگر قافيههاي رسمي تخته سياهتان را
با گچ كسالت و اشباع
خط خطي كردهام
پنجره لرزیدگلدان چسبید به چهارچوبظرف غذای میناها تعادلش را از دست دادافتاد پایین
پنجره را باز کردممشتهایم را گره نکردمفریاد نکشیدم
زنی بوددر تمام کافهها دونات تمشک سفارش میداد
نمیدانستپاییز یعنی چهعشق بیفرجام یعنی چه
زنی کهمدام عاشق میشدو همیشه خیال میکردبار اول استدونات تمشک سفارش دادهاست.
...
به دنبال يك لحظه آرامش
از نهايت سختي ها گذشتم
و نهايتش را در تو ديدم
اي آرام ترين مرداب
لحظه اي چند با نيلوفرانت
و حالا كه از آبراه تو گذشتم
به مواج ترين دريا رسيدم.
مشتی خاک ارّهچند تکه چوب ريزکنار قاب عکسی- روی طاقچه
…
بيچاره ما !موريانه ها زودتر از مابه خاطرات مان راه پيدا کرده اند.
وقتی که می روی
و ساعت بی عقربه ای است ماه
وقتی که باز می آیی
به ابر پناه می برد ماه
وقتی که نه می آیی ونه می روی
ساعت نقره تاب دیدارمان همواره لنگ است!
فصل خزان هر برگ ، میسراید برگي از یک درد
چون آذرخش رعد از پَس هر برق؛
نالهی آن برگ پیچد،
بعد از مرگ، در هوای سرد
زیر پای عابری کو نیز دارد کوهی از یک درد
حسودي نميكنم/ نقطه
نه، من هرگزحسودي نميكنم/ نقطه
به پيراهنات / نقطه
يا روسريات/ نقطه
يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/ نقطه
من تنها
ـ تا سرحد مرگ ـ
حسودي مي كنم به آن كفشهاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتنی
که رازهای پیچیده ی راه رفتن را
در شب مکاشفه
به تو آموخت
نه، اين جا ديگر نقطه نميخواهد
درها باز و بسته می شوند
قطار پر و خالی می شود
قطار نیمه خالی می شود
قطار خالی می شود
زنی در تاریکی هنوز منتظر است!!!
قرص بايد خورد وآب زيادي رويشآرام آرامهمهش مال من استو اصلا غلط ميكند كسي كه بخواهد خوابهاي شيمياييام را بدزدد