قافيهها
من فرزند نسل مهاجر تبعيدِ خورشيدِ خاورم
به لامپهاي هليومي باختر
از من انتظاري نيست
اگر قافيههاي رسمي تخته سياهتان را
با گچ كسالت و اشباع
خط خطي كردهام
صدای کامیون، بوی بهار
پنجره لرزید
گلدان چسبید به چهارچوب
ظرف غذای میناها
تعادلش را از دست داد
افتاد پایین
پنجره را باز کردم
مشتهایم را
گره نکردم
فریاد
نکشیدم
دونات
زنی بود
در تمام کافهها
دونات تمشک سفارش میداد
نمیدانست
پاییز یعنی چه
عشق بیفرجام یعنی چه
زنی که
مدام عاشق میشد
و همیشه خیال میکرد
بار اول است
دونات تمشک سفارش دادهاست.
مرداب
...
به دنبال يك لحظه آرامش
از نهايت سختي ها گذشتم
و نهايتش را در تو ديدم
اي آرام ترين مرداب
لحظه اي چند با نيلوفرانت
و حالا كه از آبراه تو گذشتم
به مواج ترين دريا رسيدم.
...
خاطرات
مشتی خاک ارّه
چند تکه چوب ريز
کنار قاب عکسی
- روی طاقچه
…
بيچاره ما !
موريانه ها
زودتر از ما
به خاطرات مان راه پيدا کرده اند.
آویختگی
وقتی که می روی
و ساعت بی عقربه ای است ماه
وقتی که باز می آیی
به ابر پناه می برد ماه
وقتی که نه می آیی ونه می روی
ساعت نقره تاب دیدارمان همواره لنگ است!
کلیشه ی پاییز
فصل خزان هر برگ ، میسراید برگي از یک درد
چون آذرخش رعد از پَس هر برق؛
نالهی آن برگ پیچد،
بعد از مرگ، در هوای سرد
زیر پای عابری کو نیز دارد کوهی از یک درد
کفش های تایوانی پاشنه بلند
حسودي نميكنم/ نقطه
نه، من هرگزحسودي نميكنم/ نقطه
به پيراهنات / نقطه
يا روسريات/ نقطه
يا حتي آن پپسي كه در شب تجلي نوشيدي/ نقطه
من تنها
ـ تا سرحد مرگ ـ
حسودي مي كنم به آن كفشهاي تايواني پاشنه بلند دوست داشتنی
که رازهای پیچیده ی راه رفتن را
در شب مکاشفه
به تو آموخت
نه، اين جا ديگر نقطه نميخواهد
قطار
درها باز و بسته می شوند
قطار پر و خالی می شود
درها باز و بسته می شوند
قطار نیمه خالی می شود
درها باز و بسته می شوند
قطار خالی می شود
زنی در تاریکی هنوز منتظر است!!!
این را من
تفنگها را تو بياور
سربازها را من
گلوله ها را تو بياور
جنازه ها را من
خاكها را تو بياور
چاله ها را من
جنازه ها را كه چال كرديم
كنار آتش چای می خوريم
ودر آغوش هم خواب می رويم
لقا بختياری

